تبليغاتX
شازده کوچولو

شازده کوچولو

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

سلام دوستان گلم

فرصت نشد که سال جدید را به شما تبریک بگم و از این بابت متاسفم

امسال هر کس که سال جدید را به من تبریک میگفت در جوابش می گفتم ((امیدوارم توی سال ۸۸ هر چی ارزوی قشنگ داری برآورده بشه))

به شما هم همین را میگم - امیدوارم سال ۸۸ سال قشنگی باشه واسه همه

تا حالاش که قشنگ بود

عید امسال به من خیلی خوش گذشت هم جاهای زیادی را دیدم هم ادم های زیادی را شناختم

تازه کلی هم عیدی گرفتم

امسال برای اولین بار به زور عیدی هم از من گرفتند

خلاصه تا اینجاش که خیلی خوش گذشت

تنها نکته ای که خیلی ازار دهنده بود باخت تیم ملی بود که منو تا مرز جنون پیش برد

بگذریم حتی یادش هم منو ازار میده

این شعر قشنگ را که خودم خیلی دوست دارم عیدی میدم به همه ی شما

از پا تا سرت
سراسرت
نوری و نیرویی
وجود مقدست را در بر گرفته است
جنس تو ، جنس نان
نانی که آتش او را می پرستد
عشقم خاکستری زیر خاک بود
من با تو گر گرفتم
عشق من
عزیزم
پیشانی ات . پاهایت و دهانت
نانی است مقدس که زنده ام می دارد
آتش به تو درس خون داد
از آرد تقدس را فرا بگیر
و از نان بوی خوش را
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:52  توسط پسر خدا  | 

سلام دوستان گلم

بالاخره سفر قندهار ما هم به پایان رسید

۱ هفته میشه که برگشتم ولی چون خسته بودم امکانش نبود که به شما سر بزنم

حالا هک فعلا به همین ۲ خط قناعت میکنم تا بعد ها

خیلی خوبه که دوستان خوبی مثل شما دارم

به زودی به همگی سر میزنم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:9  توسط پسر خدا  | 

سفر

سلام دوستان گلم

بعد از یک هفته نا امید کننده نشانه هایی از خوشی را دارم میبینم.

۳ روز پیش یکی از دوستان دانشگاه سابقم به دیدنم اومد. کلی از دیدنش خوشحال شدم

خاطرات خنده داری را با هم مرور کردیم

یک هفته ای را تو تهران می مونه> اما قسمت جالبش اینه که از من دعوت کرده به روستایی که مادر بزرگش زندگی می کنه بریم و چند روزی را با هم اونجا باشیم در استان ایلام

گفته قراره چند تا از دوستان نزدیک دیگه هم باشن

پدرم هم پیشنهاد داده به جای کیش رفتن پیشنهاد سینا را قبول کنم

من هم دیدم یه روستای قشنگ با دوستان از کیش بهتره

خلاصه روز جمعه به مدت نامعلومی از پایتخت دور میشم

نمیدونم اونجا امکان اتصال به اینترنت وجود داره یا نه٬ اگه باشه که از قشنگی های اونجا برای شما مینویسم اگه نباشه هم بعد از برگشت انشاالله

فراموشم نکنید

دوستان از اینکه وقت ندارم به شما سر بزنم و جواب محبت ها را بدم پوزش میخوام باور کنید ادم قدر نشناسی نیستم ................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:20  توسط پسر خدا  | 

سلام میکنم به همه ی دوستان گلم

تا حالا سابقه نداشت اینقدر دیر اپ کنم

از دوستانی هم که تو این مدت بهشون سر نزدم معذرت خواهی میکنم امیدوارم که منو درک کنند

توی هفته ی گذشته به خودم قول داده بودم فضای زندگیم را عوض کنم و یکم رنگ شادتری به دیوارهای زندگی بزنم٬ تصمیم داشتم این فضا توی وبلاگم هم نمود داشته باشه

اما.....................................................................

اما مثل اینکه من هر چه بیشتر به تخته بزنم بیشتر صدای اهن میده٬ چون توی همین مدت کوتاه اتفاق هایی رخ داد که فهمیدم خیلی از چیزها به معنای واقعی دست خود ادم نیست

جدا از این مسئله که خیلی از اطرافیانم خواسته یا ناخواسته منو تحت فشارهای متعدد و شدید روحی قرار دادند چه با حرفها و چه با سکوت ٬ وارد شدن ناخواسته به یک جریان عاطفی هم مزید بر علت شده که دوباره شطرنج روزگار منو کیش کنه

توی این چند روزه ٬ ادم هایی که فکر می کردم می تونم با خیال راحت بهشون تکیه کنم چیزهایی از این دنیای کثیف بهم نشون دادند که دوست داشتم هر چه زودتر زمین منو قورت بده!!

زندگیم شده پر از استرس٬ پر از نگرانی

اما نمیدونم باید منتظر کمک چه کسی برای حل اونها باشم  به کی می تونم اعتماد کنم و باهاش حرف بزنم٬ شاید باور نکنید اما نصف بیشتر ادم هایی که به عنوان دوست با من ارتباط دارن با کوچکترین بهانه و فرصت همه ی حرف های دل و مسائل خصوصیشون را به من گفتند و من هم تا جایی که توان داشتم کمک کردم اما حالا خودم.................................................

حالا خودم در به در دنبال یه سنگ صبور میگردم٬ سنگ صبور نه یه منجی شاید هم یه مشاور٬ نمیدونم........................

تصمیم دارم همین فردا یه روانشناسی ٬ روانکاری  چیزی پیدا کنم و باهاش حرف بزنم وگرنه منفجر میشم

نمی دونم چی باید بشه که من نجات پیدا کنم٬ قراره یکی از اسمون بیاد؟ نه نه نه

معدود دلخوشی هام که اطرافیانم و پسر خاله ها و پسر دایی دوستانم هستند خیلی ارزون منو فروختن٬ همه را امتحان کردم٬ بیشتر درد وجودم هم ناشی از همین مسئله هست

این هفته اینقدر از دنیا بیزار بودم که وبلاگم را به کلی فراموش کرده بودم٬ به غیر از خدا هیچکس را ندارم که باهاش خلوت کنم. اما تحمل میکنم چون به این اطمینان دارم که ثانیه ها متوقف نمی شوند و اینده به زودی از راه میرسه اما اطمینان ندارم که اینده بهتر از حال باشه

اونهایی که میگن اینده تو حال ساخته میشه به من هم یاد بدهند٬ چطوری؟ 

تو این هفته پسر عمه بزرگم پیشم بود( من بهش میگم شرک) کلی جوک تعریف کرد و من بعد از مدت ها یه دل سیر خندیدم اما حیف که زود گذشت٬

تصمیم دارم این هفته را کنار دریا باشم (البته اگه اجازه بدن پسر کوچولو از خونه دور بشه) شمال یا جنوبش فرق نداره فقط دوست ندارم تو تهران بمونم٬ شاید دریا بتونه خلوت بهتری برای منو خدا درست کنه٬ خیلی به تنهایی احتیاج دارم شاید تو تنهایی بتونم ارامش گم شده ام را پیدا کنم

نمی دونم دنیا با من مشکل داره یا من با دنیا>>>>>>>>>>>>>>>>

پدر(خدا) هم مثل اینکه از دستم ناراحته ٬ زیاد تحویل نمی گیره

وبلاگ نویسی از کاغذ نویسی بهتره آخه آدم هرچقدر بنویسه کاغذ کم نمیاره

از دوستانی هم که تنهام نگذاشتند و به یادم بودند تشکر میکنم باور کنید هر پیام شما خیلی ارزش زیادی برای من داره

اون موضوع عاطفی را هم اگه حوصله داشتم بعدا واسه شما هم تعریف می کنم

از زری گل هم معذرت خواهی می کنم و تولدش را تبریک میگم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:34  توسط پسر خدا  | 

حکایت مشکلات و اسکناس:

به نام خدا

مشکلات و اسکناس:

یک سخنران در مجلسی که تعداد کثیری حضور داشتند یک اسکناس ۱۰۰ دلاری از جیب بیرون اورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه ی حضار بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب من این را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری کنم سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

باز هم دست حضار بالا رفت.

این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد سپس اسکناس را برداشت و پرسید: خوب٬ حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس باشد؟

باز هم دست حضار بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان می بینید! با این بلا هایی که من سر این اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه ی شما خواهان آن هستید

عزیزانم! در زندگی واقعی هم همینطور است٬ ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم با مشکلاتی مواجه می شویم٬ خم می شویم، مچاله می شویم٬ خاک الود می شویم و احساس می کنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم. ولی هرگز این گونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان امده است٬ هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم و از همه مهمتر برای خودمان که هدفمند هستیم و اگاه!

پ ن۱: خود من بعد از شکست هایی که تو زندگیم داشتم(تو هر زمینه ای) چنان احساس کمبود و بی ارزشی می کردم که دلم میخواست زمین منو قورت بده تا هیچکس دیگه منو نبینه٬ اما وقتی می دیدم یه سری از ادم ها عاشقانه دوستم دارن(جدا از خانواده که شغلشون اینه) و روی من حساب ویژه باز کردن(از جمله نرگسم اینا!!) انگیزه ای پیدا می کردم که حاضر بودم  برای موفق شدن پیاده تا صحرای بزرگ افریقا برم(woow)(خدا نکنه ادم را جو بگیره)

به همین دلیل با کمترین زحمت و بیشترین انگیزه توی دانشگاه دولتی در رشته ی عمران قبول شدم ولی چون توی یه شهر ۲۰ درجه زیر صفر بود با کلی مشکل دیگه انصراف دادم و اومدم ور دست مامانم ظرف شستن را یاد گرفتم اخه مامانم پیش بینی کرده تا سال اینده هر پسری ظرف شستن بلد نباشه بهش زن نمیدهند حالا نمیدونم راست میگه یا داره از من بیگاری میکشه

پ ن۲: تو کشور ما وقتی می بینند یه ادم دچار همچین مشکلاتی( خود کم بینی و از این جور حرف ها) شده به جای اینکه یه کمک کوچولو (در حد ۱۰۰۰ تومان) کنند و بهش روحیه بدن و راهکار پیشنهادی بدن

چنان تو سرش می زنند که ادم از اینکه دچار این حالت شده پشیمون میشه و خوب میشه!!!!!!

سال گذشته داشتم با ماشین بابام میرفتم پیش دوستم که یه دیوار خیلی بزرگ حق تقدم را رعایت نکرد و از اون جایی که من هم حواسم نبود زد خودم و ماشین را خورد کرد دیگه هیچی نفهمیدم فقط یه صدایی میشنیدم که میگه ببریدش بیمارستان داره میمیره و من با همون حالت خون الود دعا میکردم بمیرم وگرنه دایی منو میکشه(دایی جهانبخش نقش پدر و معلم و دایی و عمو و بزرگ فامیل و کلی چیز دیگه را برای من بازی میکنهو البته نماد گیر دادن تو فامیله)

درسته که بعد بلافاصله از خواب بیدار شدم ولی خوب اینجا یه نکته داشت٬ من به جای سلامتی خود به فکر غرزدن دیگران بودم  

به شما دوستان پیشنهاد میکنم به جای سرکوفت زدن اول به فکر حل مشکل باشید چون وقت زیاده برای

............................... 

در پناه حضرت دوست

پسرخدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:15  توسط پسر خدا  | 

حکایت مارتین و مرگ خدا:

به نام او

حکایت مارتین و مرگ خدا:

روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه امد٬ همسرش می پرسد چه شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟

مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید(( هیچی!! ))

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود٬ آمد. مارتین با تعجب می پرسد ((چی شده؟ چرا لباس عزا بر تن داری؟))

زنش می گوید: نمی دانی؟ او مرده!!

مارتین با تعجب می پرسد کی؟

همسرش جواب می دهد((خدا!!))

مارتین می گوید(( این چه حرفی است که می زنی؟))

همسرش می گوید ((اگر خدا نمرده٬ پس چرا اینقدر غمگینی؟!))

پ ن۱: راستی چرا ما باید به خاطر هیچ و پوچ غمگین شویم؟؟ کمک کنید

پ ن۲: پدرم از بیرون امد که دیدم خیلی غمگینه وناراحته( بعدها فهمیدم که با یه فامیل حرفش شده) وقتی دیدم با ناراحتی اومد داخل رفتم لباس مشکی پوشیدم که کار همسر مارتین را بکنم. با ناراحتی رفتم سر مبل پیش پدرم نشستم. گفت چرا لباس مشکی پوشیدی؟ گفتم خدا مرده!! یکی زد توی گوشم و من دیگه هیچ نفهمیدم  لحظاتی بعد با اب قند به هوش امدم( پدرم بسیار ادم مذهبی است)

(این اتفاق تیر ماه گذشته بود که وقتی ماجرا را تعریف کردم پدرم کلی بهم خندید و این ماجرا سوژه اس ام اس فامیل شد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2:38  توسط پسر خدا  | 

تغییر

به نام ایزد یکتا

((بیاموزیم که زمزمه های دل دیگری را شنیدن وسخنان بی کلام آن را دریافتن تنها استعداد انسان های بخت یاریست که برای جهان بسیار عزیزند))

خانم ترزا هانت

سلام گل های عزیز

همونطور که قبلا هم گفتم سعی میکنم عوض بشم

یعنی بیشتر شبیه ادم ها بشم و از این جور حرف ها

از حالا سعی میکنم وبلاگم دیگه فضای یک نواخت و کسل کننده نداشته باشه

یه چیزهایی می نویسم که به درد شما هم بخوره

در ضمن من دیگه زود به زود اپ میکنم

وای به حال کسی که دیر بیاد

خوب شما هم باید کمک کنید که من ادم جدید بشم دیگه

دوستون دارم از اینجا تا اونجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:43  توسط پسر خدا  | 

وداع

سلام به همه ی دوستان گلم
همونطور که قبلا هم گفتم امروز تولد نرگس بود
من هم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و کلی فکر کردن به خرید هدیه و عواقب ان دیدم که اینکار اشتباه محض و زنده کردن یه سری خاطره های بد است
بنابراین تصمیم گرفتم که فقط با یه تماس تلفنی بهش تفهیم کنم که به یادش بودم تا زندگی هیچ کدام از ما دوباره از مسیر عادی خارج نشه
بعد از کلی اتلاف وقت و این دست و اون دست کردن گوشی را برداشتم شروع کردم به شماره گرفتن ، نمیدونم چرا اینقدر ترس داشتم انگار که خودم را مسبب همه ی این اتفاقات می دونستم
استرس عجیبی داشتم دلم می خواست بیخیال همه چیز بشم ولی اخرش دل را به دریا زدم و شماره گیری کردم
"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"
ضربان قلبم عادی شد
چه دنیای عجیبی
چه اخلاق مزخرفی دارم من به جای اینکه متنفر بشم از اون به جای اینکه مثل بقیه یه دو لیتر اسید خالی کنم رو صورتش استرس حرف زدن با او را دارم و دلم واسه ش تنگ میشه!!!!!!!!!
اه اه چه غلط ها تو رو چه به اسید پاشی؟ تو جوجه اردکت مرد کلی گریه کردی حالا حرف از اسید پاشی و قتل و این حرف ها می زنی
اصلا مگه یادت نیست تو مدرسه سر دوستت شکست تو بیهوش شدی برو پی کارت بابا
بیخیال
اخه یکی نیست بگه پسر مگه مرض داری بعد از اینهمه عذاب و بی خوابی و ناراحتی دوباره همه چیز را زنده میکنی؟ برو دنبال زندگیت
به قول یکی از دوستان دستی که نمیتونی ببوسی باید قطع کنی
خلاصه ساعت شد حوالی ۵ که دوباره گوشی را برداشتم، شماره را گرفتم چند تا بوق زد یه نفر جواب داد
گفت بفرمایید
گفتم سلام من با خانوم فلانی کار داشتم
گفت شما؟
گفتم یه دوست
گفت من دوستش هستم نرگس خانوم اومده دندان پزشکی برای ارتودنسی
گفتم نمیشه باهاش حرف زد؟
گفت ۳۰ دقیقه دیگه تماس بگیرید از اتاق دکتر میاد بیرون
دیگه بیخیال شدم گفتم دیگه رفع تکلیف شد و من عذاب وجدان نمی گیرم
ساعت حوالی هشت شد دیدم موبایلم زنگ میزنه، نگاه کردم دیدم شماره ی نرگسه،
جواب دادم دیدم همون دختره ست، گفت سلام اقا رضا ببخشید نشناختم شما رو،
گفتم خواهش میکنم
گفت نرگس اومده بیرون اما قالب تو دهنشه نمیتونه حرف بزنه بهم گفت تماس بگیرم اگه مطلبی هست به من بگید تا من بهش بگم
گفتم گوش هاش سالمه؟
گفت فکر کنم سالم باشه
گفتم بگیر دم گوشش گوشی را
گفتم سلام
یه صدایی به معنی سلام اومد
گفتم چه خوب شد نمی تونی حرف بزنی، اینجوری راحت تر حرف میزنم
درسته که با اون کار منو تا سر حد جنون پیش بردی ولی نتونستم  این روز را فراموش کنم

فقط می خواستم تولدت را تبریک بگم تا جبران مرداد ماه را کرده باشم(صدای نفس زدنش تند تند شد)

امیدوارم ۱۰۰ سال زنده باشی و ۱۰۰ سال خوشبختی محض را تجربه کنی

هیچ برداشت خاصی هم از این تماس نکن( البته بعد از ۳ سال خوب میدونه منظورم چی بوده)
همین
خدا نگهدار

 

داستان نرگس تموم شده اما شاید یه روز هر دو پشیمون شیم(شاید)

اما چند نکته را لازم میدونم به دوستان عزیزم بگم

۱: رابطه ی حدودا ۳ ساله ی من و نرگس هیچ گاه از حد حرف زدن فراتر نرفت و هر دو افتخار می کردیم که هیچ وقت گناه نکردیم

۲: من نهایت احساسم را تقدیم کردم به نرگس و تو این روزهای اخر مطلب جذابی برای گفتن نداشتم(به شما پیشنهاد میکنم همه چیز را با یه لقمه به عشقتون ندید و بذارید کم کم مزه کنه)

۳: هیچ وقت وارد حریم خصوصی هم دیگه نشید(اره حریم خصوصی= چون شما هنوز نسبت خاصی ندارید)

۴: حرف هایی نزنید که طرف از مسیر عادی زندگی خارج بشه (هوایی نکنید اونو)

۵: برای انتخاب علاوه بر همه ی شرایط که شما توی ذهنتون دارید گزینه ی ایمان را هم اضافه کنید چون ادم با ایمان نه خیانت میکنه نه مشکل اخلاقی داشته از قبل(منظورم از با ایمان منحصرا ریش و شلوار پارچه ای و پیرهن سفید یا چادر نیست اعتقادات قلبی را میگم )

کلی نکته دیگه هم هست که بعدها اشاره میشه

من بعد از این پست روند وبلاگ نویسی خودم را به کلی عوض خواهم کرد

از لطف همگی ممنونم


سلام ساعت ۱۰ صبح بود که دیدم موبایلم زنگ میخوره

باز هم شماره ی نرگس بود

زنگ زد تشکر کرد که به یادش بودم چند دقیقه ای حرف زد ومثل همیشه دوباره از دوستاش هم کلاسی ها گفت!!!!!!!!

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی ، نه پیامی ،نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی

فروغ فرخزاد
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:40  توسط پسر خدا  | 

در این پست یک شعر و یک دل تنگی از من می بینید

سلام به همه ی دوستان گلم

هر سال تو این روزها من تب وتاب خرید هدیه واسه نرگس را داشتم

آخه ۲۳ دی ماه تولدشه ٬ به ۱۵ دی که میرسیدیم قلب من تند تند میزد

هیجان اینو داشتم وقتی که هدیه را میبینه چه عکس العملی نشون میده

وای خدا وای که چقدر دلم تنگ شده٬ هم برای خودش هم برای خاطره هاش

اگه تا ۲۳ دی دیوونه نشم خیلی هنر کردم٬ همین مرداد ماه که تولد من بود یه ادکلن واسم خریده بود(البته اون موقع هنوز جدا نشده بودیم)

نمی دونم حالا من باید چیکار کنم به خدا نمیدونم٬ نمیدونم باید چیزی بخرم یا نه

اخه بعد از اینکه گفت بهتره از هم جداشیم و همه چیز را به تقدیر بسپاریم چند بار دیدمش٬ بهم سلام می کرد اما هر بار من جوابش را ندادم

با این اوصاف خرید هدیه کار درستیه؟

فکر می کنم خرید هدیه توسط من یه نوع اجبار به برگشتن باشه

من دوست ندارم مجبورش کنم برگرده٬ من خودش و دلش و فکرش را با هم میخوام

شاید هنوز هم فرصت برگشت باشه برای هر دو

وقتی که زل زد تو چشمام و اون حرف ها را زد وقتی که گفت دیگه باید جدا شیم وقتی گفت که نمیتونه دلیلش را بگه همون موقع هم بهش گفتم٬ گفتم خودم هم میدونم که لیاقت داشتن تو را ندارم به خدا میدونم که ندارم

هر دو زدیم زیر گریه٬ اینقدر گریه کردم که........................

بهش گفتم با همه ی این حرف ها هیچ وقت نمی بخشمت٬ کاش می گفتی دیگه دوستم نداری و می رفتی به جای اینکه این حرف ها را بزنی ٬ اخه اینجوری نمیتونم خودم را ببخشم 

اما تمام سعی خودم را می کنم که از تو متنفر نشم

گفت اگه فکر میکنی این حقمه دیگه حرفی ندارم

بگذریم

دی ماه گذشته یه عروسک چوبی دست ساز خریدم و بهش هدیه دادم٬ می خواستم یه چیز تک باشه که با دیدنش فقط من را به یادش بیاره٬ اما نمی دونم هنوز بهش نگاه میکنه یا نه

اصلا شاید انداخته دور

یه اه بلند می کشم و دیگه هیچ

بیخیال

تو همین افکار بودم که این شعر را گفتم( امیدوارم از اینکه اسمشو گذاشتم شعر بعدها پشیمون نشم)

تقدیمش میکنم به همه ی تنها های روی زمین از جمله خودم

این بار با یاد خدا

باز هم شب شده است

باز هم یک کاغذ مرهم من شده است

باز هم این پسرک مرد گفتن شده است

می نویسم سر خط قصه ی دل تنگی

قصه ی مردن من٬ قصه ی نامردی

می نویسم که چرا من و تو ما نشدیم؟

که چرا در قاب دل٬ هر دو پیدا نشدیم؟

می نویسم که بدون تو به این عشق قسم

شب من خیس غم است

بی تو و یاد تو من هر شبم جهنم است

می نویسم که نوشته باشم این عشق من

حاصل اش یک عمر تنها شدن است

حاصل اش دل تنگی

غم و رسوا شدن است

چه نوشتم امشب

باز هم خاطره ها

باز هم بی معنی

ابروی عشق٬ پسر خدا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:0  توسط پسر خدا  | 

درباره ی من

سلام میکنم به همه ی دوستان گلم

به همه ی عزیزانی که افتخار می دهند و دل نوشته های یه پسر لوس را می خوانند

می خواستم یه کمی رفع ابهام کنم و در باره ی تفاوت خودم تو دنیای نت با دنیای واقعی با شما ها حرف بزنم

نمی دونم چطور شروع کنم چند وقت پیش یه دختر که از دوستان خیلی خوبم تو نت هست یه نظر داد که توی اون نوشته بود تو هم مثل پسری که دوستش دارم خیلی ظریف و شکننده هستی و این خوب نیست چون یه مرد باید قابل اتکا باشه و داشتن ارتباط با ادمی مثل شما خیلی سخته

می خواستم به این دوست گلم و همه ی دوستان دیگه بگم که من قبلا همچین خصوصیاتی داشتم اما حالا شخصیت من توی دنیای نت با دنیای واقعی خیلی تفاوت دارن همونطور که تو بخش معرفی وبلاگ گفتم من کمتر اجازه میدم که دیگران از اسرار درونم و ابعاد شخصیتی من اگاه بشن

یعنی تو دنیای واقعی من یه مرد کامل(نه ببخشید کامل نیستم) و درون گرا هستم

شما هیچ مردی را پیدا نمی کنید که احساساتش را نادیده بگیره

همه مثل هم احساس داریم اما این شجاعت بروز و مقدار بروز احساس هست که سنگ دل و شکننده را متمایز می کنه نه مقدار وجود احساس

یعنی یه ادم که شما فکر می کنید سنگ دل و بی رحمه هم ممکنه که مثل من یه وبلاگ داشته باشه که احساسش رو اونجا بروز بده یا یه دفتر خاطرات و ممکنه اونجا شکننده به نظر بیاد

نه اینکه تو دنیای واقعی اصلا لوس و مامانی نباشم ها ، هستم اما شدتش به این اندازه که شما اینجا می بینید نیست

مثل اینکه خیلی به بی راهه رفتم

خلاصه می خواستم اینو بگم که این منی که شما از من می بینید با اون منی که اطرافیان از من می بینند خیلی فرق می کنند یعنی اونجا یه جورایی من تر هستم

من تو دنیای واقعی قابل اعتماد و اتکا و راز دار هستم (خدا کنه یه اشنا اینا را نبینه) و اطمینان دارم خیلی از پسر های دیگه از جمله اقا حسین مثل من هستند

در ضمن باید بگم که ارتباط داشتن با ادم های ظریف طاقت و حوصله طلب میکنه و خودخواهی هم دشمن ارتباط همچین ادم هایی است شاید همین داستان من و گلم به خاطر شکنندگی اون زمان من و خودخواهی اون بود

می دونم که سر درد گرفتید اما این نکات کنکوری را باید می گفتم

پسر خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:11  توسط پسر خدا  | 

این پست به هیچ وجه عنوان ندارد

سلام به همه ی دوستان خوبم

می خواستم قبل از اینکه پست جدید را بخونید رسیدن محرم الحرام را به همگی تسلیت گفته باشم

امیدوارم توی این ماه اگه شده واسه یک روز سعی کنیم دل حسینی داشته باشیم

من خودم وقتی یه مدت از خدا دور میشدم و دیگه روی برگشتن نداشتم دنبال یه بهونه برای اشتی بودم یه چیزی مثل محرم یه چیزی مثل رمضان

اگه شما هم مثل من از خدا خجالت میکشید بهتره برای اشتی و توبه پیش خدا امام حسین را واسطه کنید به خدا خیلی مهربونه کمکمون میکنه

امتحان کنید و خودتون رو به امام حسین بسپارید

لازم نیست حتما به سر و صورت بزنید میتونید به قلبتون بزنید

ببخشید اگه به عنوان یه داداش جسارت کردم

 

 

 

من از برق نگاه تو

من از بوی نفسهایت

من از سکوت لبهایت

نوشتم راز شبهایت

 

من از سستی پاهایت

من از سردی دستهایت

من از متن غزل هایت

نوشتم سر اشکهایت

 

من از ترس نگفتن ها

من از شوق گذشتن ها

من از بی عشق بودن ها

رفتم بی تو تک و تنها

 

من از بودن نترسیدم

پسر خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:7  توسط پسر خدا  | 

دنیای خیالی من

کجایی دخترک معصوم

کجایی درنده ی قلب خشکیده ی من

 تو که با هر نگاهت جذابیت دروغین ات را فریاد می زنی

و در کنار تو نرگس های خوش خیال خانه ی تان

قصه ای جانسوز از دوست داشتن دروغین ات را

برای هر رهگذر بازگو می کنند

من از دنیای خیالی عشق و احساس و صداقت می ایم

دنیایی که ساکنین اش به یک لبخند دل خوشند

دنیایی که در ان دوست داشتن به اندازه ی زندگی زیباست

دنیایی که در ان بی عشقی و نفرت دروغ محض است

در دنیای من قلب ها حکمران اند

 pesare khoda

pesarekhoda1367.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:7  توسط پسر خدا  | 

خدایا منو ببخش

خدایا منو ببخش

خدایا من عهدی که بین خودم و تو بسته بودم را به خاطر اون شکستم و عاشق شدم

نمی دونم چرا از این کار نه احساس پشیمانی می کنم نه خوشحالی

احساس غریبی دارم، به خودم قول دادم حالا که از او دل کندم چشمانم را ببندم تا هیچ دختر مهربانی را نبینم

گوشهایم را بگیرم تا هیچ صدای مهربانی را نشنوم

قلبم را از کالبد در بیاورم تا هیچ محبتی را احساس نکنم

خدایا من دیگر نمی خواهم عاشق بمانم، خدایا نمیدانم چرا چشمانم فقط خودخواهی میبیند

خدایا صدایم را می شنوی؟

میخواهم دوباره عهدی ببندیم، عهد ببندیم که همچو گذشته کسی را به خلوت بین من و تو راه ندهیم

خدایا من مردم را دوست دارم، خودم را دوست دارم اما دیگر نمی خواهم کوچک بمانم می خواهم به جای کوچک ماندن کوچ کنم می خواهم از شهر بی وفایی و بی احساسی کوچ کنم

خدایا، من از گفتن حرف های دلم از گفتن قصه های دلم به تو هم شرم دارم پس چگونه می توانم به زمینی ها بگویم

خدایا، من در اتاق بی کسی حبس شده ام چون هیچکس مرا نمی بیند، هیچکس صدایم را نمی شنود هیچ کس تاب خواندن دل نوشته هایم را ندارد

خدایا، چرا هیچکس اشکهایم را نمی بیند

خدایا صدایم را می شنوی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:25  توسط پسر خدا  | 

اه من

سلام به همه ی دوستان گلم

از وقتی که من این پست رو نوشتم تا حالا حدود ۳۰ تا نظر به صورت خصوصی و عمومی برای من ارسال شده که توی ۹۰ درصد اونها از من انتقاد شده بقیه هم کم و بیش پیشنهاد دادن

میخواستم بگم که خیلی خوشحالم که وبلاگ منو نقد میکنید

اصلا ناراحت نمیشم از اینکه بگید از نوشته های من خوشتون نیومده تازه بیشتر دلگرم میشم

همه ی شما رو دوست دارم

==============================================

سلام به همه ی دوستان گلم

امروز دو تا شعر کوتاه براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

اینا هم یادگاری از دوران عاشقیست

نظر بدین اگه قشنگ نیستن هم بدون رودربایستی بگین

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آه ديگر واژه اي بيگانه نيست
عشق را در قلب من افسانه نيست
فکر اينکه نرگسم الان کجاست
موجب اشفتگي ،ديوانگيست

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از نامه هاي پر از درد و اندوه
از جملات عاشقانه ي زيبا
صداي پر از نياز مرا بشنو
آه اي نرگس زيباي بي همتا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 1:8  توسط پسر خدا  | 

من اعتراض دارم

سلام به همه ي گل هاي عزيز
نميدونم چطور بايد شروع کنم
شده تا حالا شما هم يه تجربه حسي-عشقي داشته باشين؟ تا حالا شده تا حالا يه نفر رو اونقدر دوست داشته باشين که بخاطرش حاضر باشين از زندگيتون از دوستاتون از اهدافتون و از همه مهمتر از تنهايي که داريد بگذريد؟
شده يه وقتايي يه کسي رو که مي بينيد قلبتون تند تند بزنه؟
شده يه نفر بهتون بگه دوست دارم بعد شما حس کنيد به هر چيز که تو اين دنيا مي خواستين رسيدين؟
حالا تصور کنید عشقتون بعد از یه مدت یادش بیاد دوست نداشته و شما به درد هم نمیخورین

من خودم که همچين تجربه اي داشتم اون هم از نوع ويران کننده
نميدونم چرا بعضي ها به خودشون اجازه ميدن اينقدر راحت با احساسات يه انسان بي گناه بازي کنن
نميدونم چرا اينقدر گفتن دوست دارم براي اونها راحته
نميدونم چرا فکر مي کنن که دل يه تخته سياهه که هر وقت دوست داشتن ميتونن اسمشون رو روش بنويسن و هر وقت هم خواستن برن اسمشون رو پاک کنن
پيشنهاد يه دوستي ميدن يا به پيشنهاد يه دوستي جواب مثبت ميدن و ادم رو چنان به رويا ميبرن و اون رو وارد دنياي احساسات ميکنن که تا به خودش مياد ميبينه شده مجنون توي قصه ها
بعد هم از يه مدت هم که حالشو بردن چنان ادم رو به زمين ميزنن که با جرثقيل هم نميشه بلندش کرد
به نظر شما اينه رسم عاشقي؟
پيش خودشون فکر نمي کنن با اين کار يه لکه سياه تو دل ادم حک مي کنن که تا اخر عمر جاش مي مونه و روي اينده و ازدواج و............ادم تاثير منفي داره
البته من خودم رو خيلي توي ماجرايي که براي خودم پيش اومد مقصر مي دونم چون ادم  نبايد از يه جوجه که نمي فهمه عشق يعني چي انتظار زياد داشته باشه
دلم واسه دوست دارم هاي دروغين ميسوزه
شايد يه روز بتونم فراموشش کنم اما هيچوقت اشکهايي که ريختم و قصه هايي که خوردم و شب هايي که تا صبح دنبال يه حرف قشنگ بيدار مي موندم رو فراموش نميکنم
کاش ما ادم ها بدونيم زير پا گذاشتن يه دل گناهش با قتل برابره و تو همين دنيا عذابش رو ميبينيم کاش بدونيم اگه دل يکي رو بشکنيم يکي دلمون رو ميشکنه
تجربه به من هم ثابت کرد يه احساس  بيشتر از اونکه شدتش مهم باشه مدتش مهمه
مگه گناه من چي بود که قرباني تنوع طلبي يه ادم ديگه شدم
من غرورم شکسته شد شادي هميشگي چهره و احساس خوش بيني به ادم ها و دوست داشتن همه ي مردم رو از دست دادم
ولي به اون خداي توي اسمون هيچ نفرت و کينه اي از اون ندارم خوب چيکار کنم نميتونم از ادم ها متنفر شم

مگه گناه من چه بود؟

پسر خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:54  توسط پسر خدا  |